قرارگاه جهاد فرهنگی و اقتصادی

گروه هاو کانال های با امام خامنه ای تا ظهور - در ایتا ، سروش ، وات ساپ ، ای گپ و بله دنبال کنید

قرارگاه جهاد فرهنگی و اقتصادی

گروه هاو کانال های با امام خامنه ای تا ظهور - در ایتا ، سروش ، وات ساپ ، ای گپ و بله دنبال کنید

قرارگاه جهاد فرهنگی و اقتصادی

اهمیت مساله مهدویت مثل اهمیت نبوت است چون آن چیزی که مهدویت مبشر آن است که همه انبیا برای آن آمده اند و آن ایجاد یک جهان توحیدی و ساخته بر اساس عدالت و با استفاده از همه ظرفیت هایی که خدای متعال در انسان قرار داده دوران ظهور دوران جامعه توحیدی است دوران حاکمیت توحید است دوران حاکمیت حقیقی دین دوران استقرار عدل است به معنای کامل و جامع این کلمه انبیا برای این آمدند

"جستجو در مطالب ویلاگ "

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
سایت های کاریابی و کارآفرینی

تکنیک های موفقیت دکتر فرهنگ (جلسه 38 تا 45 )

دوشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۰۷ ب.ظ

جلسه سی و هشتم

خب بحث هدف رو در جلسات گذشته به پایان بردیم ، در این جلسه قرار شد کمی در مورد فلسفه ی رنج و سختی صحبت کنیم.

اولا که همه ی آدم ها در زندگی شون رنج و سختی دارن .

 

 

لقد خلقنا الانسان فی کبد.

 

همانا ما انسان رو در سختی آفریدیم ، "ال" که بر سر کلمه ی "انسان" آمده ، الف و لام جنسه ، یعنی تمامی انسانها بلا استثنا دارای رنج و سختی هستن.

حضرت سلیمان پادشاه بود ، خب رنج و سختیش کجا بود ؟ همه چی داشت !

 

سلیمان نبی می گفت من چجوری جرات کنم ، یک ذره از این پول های حکومتی رو استفاده کنم ؟ توی بازار زنبیل بافی می کرد تا از بیت المال استفاده نکنه ، خودش با دست مبارک خودش می بافت و توی بازار می فروخت و پولش رو برای مخارج خودش استفاده می کرد.

 

 

خب خیلی سخته یک پادشاه با این همه امکانات بره تو بازار بگه آی زنبیل ...

 

 

دوستان من ، کسی که قهرمان ورزش یا المپیادهای علمی میشن خیلی تلاش می کنن خیلی عرق میریزن ، خیلی سختی می کشن تا به جایی می رسن.

کسی که فلسفه ی رنج و سختی رو نمی دونه ، تکلیف گریز می شود.

لازمه ی برنده شدن سختی کشیدن است.

 

 

تو کلاس ورزشی ، مربی شاگردها رو می دوونه ، خودش می ایسته زمان می گیره ، اون کسی که فلسفه ی رنج و سختی رو نمی دونه میگه : این مربیه هم مریضه ها ، آزار داره ، خودش وایساده ، هی به ما میگه بدوید بدوید !

وقتی روی مربی اونوره راه میره ، تکلیف گریزه ، چون فلسفه ی رنج و سختی رو نمی دونه.

اما کسی که فلسفه رو می دونه ، میگه استاد میشه دو تا تمرین هم واسه تو خونه بدی.

 

 

روزای بارونی این چاله ها پر آب میشه ، پیرمرد پیرزن ها رو دیدین ؟ دور چاله دور میزنن فحش میدن ! مملکته داریم ؟ بمیرین الهی ! همش چاله !

بچه های دبستانی چطور ؟ بدو بدو می پره توش میگه آخ جوووون ... چاله !

 

 

دوست من !

گودال های زندگی برای اینکه بپریم توش و کیف کنیم ، دور نزنید ها ! انقدر ما باحالیم ، میشینیم از بارون شعر می گیم:

و باران که آمد ...

مرا نرم بارید ...

و من با چک چکش ، بر پنجره جاری شدم ...

 

 

همین من که دارم شعر میگم ، اگه تو خیابون باشم بارون بگیره به زمین و زمان فحش میدم!

ما در زندگی نیاز به تقلا و رنج و سختی داریم تا پرواز کنیم و اوج بگیریم.

 

 

و اما دوازدهمین کلید طلایی موفقیت ...

12- حضور در لحظه : دوستان عزیز من و شما باید یاد بگیریم هر کاری رو که می کنیم ، همه ی توجهمون معطوف به همون کار باشه ، غرق در همون کار باشیم ، ولی متاسفانه ما ذهنمون مدام داره باهامون بازی می کنه.

ذهن ما خیلی مشغوله ، ما میخوایم یاد بگیریم از تمامی لحظاتمون بهترین و کامل ترین استفاده رو ببریم.

 

 

یه آزمایش با هم انجام بدیم ...

چشماتون رو ببندید ، بدون اینکه به ساعت نگاه کنید و بدون اینکه بشمرید تو ذهنتون ، هر وقت احساس کردید یک دقیقه شده چشماتون رو باز کنید...

1 ، 2 ، 3 ...

...

جالبه بدونید بیشتر شما بین ثانیه ی 20 تا 30 چشمتون رو باز می کنید و فکر می کنید یک دقیقه گذشته.

 

 

دوستان عزیز !

عدم زندگی در لحظه ، شتابان برخورد کردن با زندگی ، باعث شده من وشما زود به پایان برسیم ، تند همه چیز رو تموم کنیم ، عجله داشته باشیم ، عمرمون هم همینجوری تموم میشه ، همه زندگیمون شده دویدن و شتاب ، و از زندگی لذت نمی بریم ، با عجله رانندگی می کنیم ، بوق میزنیم ، سبقت می گیریم ، استرس داریم ، اگر ما نتونیم زمان رو کنترل کنیم ، درسها و عبرت ها برای ما آشکار نخواهد شد. از زندگی لذت نخواهیم برد. هیچی از زندگیمون نمی فهمیم.

 

 

داریم میریم مسافرت ، از همون اول تو مقصد هستیم و هیچ لذتی از محیط اطرافمون نمی بریم ، از دیدن چشمه و کوه و رود و آسمون لذت نمی بریم.

کائنات آرام و آهنگین است ، میخوای صدای موسیقی هستی رو بشنوی ؟ سرعتت رو در زندگی کم کن. شتابت رو کم کن.

 

 

من شخصا ندیدم تو همه ی مطالعاتی که در موفقیت انجام شده ، گفته باشن که علت موفقیت ، شتاب بوده ، با عجله و تند تند حرکت کردن.

یه کوچولو از مامانش پرسید مامان ساعت چنده ؟ مامانش گفت 20 دقیقه به ده ، کوچولو گفت : مامان الان ساعت چنده ؟

یعنی چی ؟ یعنی تو الان تو ساعت ده هستی مامان جون !

 

 

اصلا همش میخوایم تند تند بریم جلو ، درصد بالایی از استرسی که ما در زندگی داریم به این خاطره که ما فکر می کنیم وقت کافی برای رسیدن به خواسته هامون نداریم.

وقتی از آینده می ترسیم ، وقتی گمان می کنی نمی رسی در وقت معینی کاری رو انجام بدی یا به خواسته ای برسی ، دچار استرس و نگرانی میشی.

 

همه تون ساعت هاتون رو از دستتون باز کنید و دیگه بهش نگاه نکنید ، بذارید تو کیفتون تو جیبتون ، میخوایم از آینده رها بشیم.

چرا خودت رو بیخودی درگیر کاری می کنی که در آینده است ؟

 

ببر داشت یکی رو تعقیب می کرد ، این افتاد تو دره ، گیر کرد به یه شاخه ای ، اونطرف تر دید یه توت فرنگی هست ، دستش رو برد توت فرنگی رو برداشت و خورد و گفت : به چه باحال بود. ببره هم اون بالا منتظرش بود که بخوردش ، ولی توت فرنگیه رو از دست نداد.

 

خیلی از ماها توت فرنگیه رو نمی خوریم ، منتظریم ببره بره ، شرایط آروم بشه ، اگر فرصت کردیم ، توت فرنگی رو بخوریم.

یه نگاهی به زندگیهامون بندازیم ، ما میخوایم وقتی بحران های زندگیمون تموم شد کیفی بکنیم ، لذتی ببریم ، استراحتی بکنیم ، تفریح بکنیم.

 

دوست من اگر تو تو همین شرایط ناآرام و بحرانی ، نگران باشی ، هاله های انرژی منفی تو به اون آقا ببره هم میرسه و اون رو خشمگین تر می کنه و اتفاقات بدتری می افته ، ببره میاد پایین و کارت رو تموم می کنه.

چرا انقدر نگران آینده هستی ؟ کسی که نگران اینه که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد ، حال رو از دست میده.

 

نمیگم هدف نداشته باشه ، برنامه نداشته باش ، برای آینده ات برنامه ریزی نکن ، میگم وابسته ی به نتیجه نباش.

وقتی نگرانی که چیزی رو از دست بدی خب از دست میدی ، کنار خیابون منتظر اتوبوس هستی ، نگران هم هستی که اتوبوس نمیرسه و به قرارت هم دیر میرسی ، مطمئن هم باش نمی رسی ، چون تو حال نیستی ، تو آینده ای ، همش نگرانی الان جلسه شروع میشه من نیستم و چی میشه !

 

 

دوست من در حال باش ، از اون فرصتی که در اختیارت قرار گرفته استفاده کن ، چیزی رو خلق کن ، به اطرافت نگاه کن ، ببین درسی هست که بگیری ، کاری هست که بکنی ، اصلا فکر کن ، فکر کن به یه چیزی ، خودت رو از اتوبوس و جلسه خلاص کن ، بهش فکر نکن ، اون لحظه رو برای خودت خلق کن و مطمئن باش به سرعت یه اتوبوس میرسه و سوارت می کنه.

ولی وقتی هی ساعتتو نگاه می کنی ، به زمین و زمان بد و بیراه میگی ، وای ، به جلسه نرسیدم ، الان چی میشه و ... خب به جلسه نمی رسی ، همه ی اتوبوس ها هم یا پر هستن ، یا نمیان ، یا مسیرشون بهت نمیخوره !

 

 

تو گذشته ات هم زندگی نکن ، چون حال رو از دست میدی ، من فلانی رو نمی بخشم ، خب لذت حال رو از دست میدی.

کسی که واسه فوت یه عزیز گوشه گیری کرده ، کسی که به فکر انتقام و تلافیه ، هیچ وقت از حالش لذت نمیبره.

 

 

سوره ی یونس آیه ی 62 : الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم و لا هم یحزنون.

به درستی که دوستان خدا نه ترس دارن نه اندوه.

چقد باحال گفته خدا ...

 

 

ترس مال کی هستش ؟ آینده ، اندوه مال کی ؟ گذشته.

یعنی دوستان خدا نه درگیر گذشته هستن نه نگرانی از آینده دارن ، اینها دوستان خدا هستن. در حال زندگی می کنن.

علی – علیه السلام – می فرماید : آنچه گذشته ، تمام شده و آنچه در آینده است هنوز نیامده ، پس حال را دریاب.

الان رو بچسب.

 

 

دوستان لطفا هر کاری می کنید تو همون کار باشید ، تو همون لحظه باشین.


جلسه سی و نهم

در جلسه ی گذشته پیرامون حضور در لحظه صحبت کردیم ، در این جلسه ، ضمن توضیح بیشتر در خصوص حضور در لحظه ، در مورد یکی از راههای افزایش تمرکز ، یعنی "مدیتیشن" صحبت خواهیم کرد.

 

 

 

بعضی ها رو دیدین محو فوتبال میشن ؟ همچین میره 4 چشمی تو تلوزیون ، هر اتفاقی بیفته دور و برش متوجه نمیشه .

بعضی ها هم چنان محو نامزدشون هستن که اگه تمساح هم بیاد بخوردشون متوجه نمیشن ، رفته تو بحر نامزدش !

خیلی جالبه ، همین آدم ، وقتی میخواد نماز بخونه ، یه مگس میاد جلوش ، باهاش کشتی کج میگیره !

 

 

بعد از قضیه ی عاشورا ، یزید ملعون به حضرت زینب گفت : دیدی خدا با شما چه کرد ؟

حضرت زینب فرمود : من چیزی جز زیبایی ندیدیم .

چرا ؟ چون محو دیدن عشق بازی یه عده با خدای خودشون بود ، چیزی غیر از این نمیدید.

بعضی ها میگن چگونه ممکن است ؟

 

 

در نماز تیر رو از پای حضرت علی درآوردن.

در جنگی یک تیر به پای حضرت اصابت کرد ، چنان تیر نفوذ می کنه که درآوردنش خیلی سخت و دردآور میشه ، به حضرت فاطمه علیها سلام میگن چه کنیم ؟ یه توصیه ای به ما داشته باشید.

می فرمایند : وقتی علی –علیه السلام – نماز می خونه چنان غرق در خدا میشه ، که متوجه هیچ چیز نیست ، اون موقع می تونید تیر رو دربیارید.

 

 

بعضی ها میگم نمیشه بابا چطور ممکنه ؟ ما یه پشه نیشمون می زنه سه متر می پریم هوا ! مگه میشه تیر رو درآورد بدون اینکه متوجه بشن ؟

قصه ی حضرت یوسف در تمامی کتب مقدس اومده ، میخوام از اون براتون بگم ، بعد از قضیه ی یوسف و زلیخا ، یک سری از زنان دربار مصر اعتراض می کنن به زلیخا که یوسف یه برده بود ، چطور به خودت این اجازه رو دادی که به سمتش میل کنی ؟

 

 

زلیخا جوابی نمیده یک روز همه رو دعوت می کنه ، به همشون یه ترنج میده با کارد ، میگه میوه ها رو بخورید ، زمانی که داشتن پوست می کندن ، به یوسف میگه بیاد رد بشه ، و تا یوسف رد میشه اونها چنان محو زیبایی و عظمت یوسف میشن که دستهاشون رو می برن و اصلا متوجه نمیشن چون محو بودن ...

 

 

وقتی یوسف خارج میشه تازه همه می فهمن دستشون رو بریدن.

چطور ممکنه زنان مصر محو زیبایی یک انسان بشن و متوجه نباشن که پوست و گوشتشون رو دارن می برن ، علی نمی شود غرق جمال خدا بشود و نفهمد ؟ قطعا میشه.

 

 

بعضی ها میگن شما شیعه ها یه چیزایی میگید که با هم مغایره.

میگم شما میگید در نماز تیر رو از پای حضرت درآوردن ، از یه طرفی میگید علی –علیه السلام – در رکوع نمازش یکی اومد تو مسجد کمک خواست ، انگشترش رو در حین نماز به اون فرد داد.

 

 

چجوریه که علی متوجه تیر نمیشه بعد صدای فقیر رو می شنوه ؟

ظاهرا بهم نمیخونه.

 

 

این جفای به علی –علیه السلام – است که بگیم ایشون صدای فقیر رو شنید و انگشترش رو به او داد ، علی انقدر محو خداست که صدایی رو جز صدای خدا نمی شنوه ، خدا در نماز به علی فرمود : علی فقیری آمده ، هیچ کس به او کمکی نمی کنه ، انگشترت رو دربیار و به او بده.

علی اون چیزی رو که خدا میگه میشنوه.

 

 

دوستان عزیز!

اگر بتونیم غرق در لحظه هامون باشیم از همه چیز می تونیم به اوج لذت برسیم.

علی – علیه السلام – از نمازش لذت می برده چون غرق در نماز بوده.

بهرحال با حضور در لحظه زندگی بسیار شیرین میشه ، یکی از راههای حضور در لحظه اینه که به احساساتمون فرصت بروز و ظهور بدهیم.

وقتی احساساتمون رو بروز نمیدیم این باعث میشه درآینده دچار تنش بشیم و در لحظه حضور نداشته باشیم.

 

 

مثلا ، وقتی ناراحتیم ، غمگینیم ، مشوشیم ، وقتی حس می کنیم دیگران ارزش ما رو زیر سوال بردن ، مثلا پرخوری می کنیم ، چرا ؟ چون میخوایم به احساسمون توجه نکنیم ، دوست داره گریه کنه بلند بلند ، دوست داره داد بزنه ، ولی نمیکنه این کار رو ، چون نمیشه.

 

 

برای اینکه خودش رو از این احساس دور کنه شروع می کنه به پرخوری ، من مثلا با خانواده ام مسئله دارم ، شروع می کنم به پرکاری ، هی تند تند کار می کنم ، مهم نیست چه کاری ها ، فقط کار می کنم ، اینو میذارم اونجا ، اونو میذارم یه جا دیگه.

 

 

این کار کردن برای فرار کردن از بروز احساسه ، ما در واقع سر خودمون رو گرم می کنیم تا یادمون بره.

 

 

دوستان عزیز!

در اون لحظه یه چیزی هست که دارید ازش فرار می کنید ، و اون احساس اون لحظه تون هستش ، یکی از راههای حضور در لحظه اینه که  احساسات خودمون رو بروز بدیم.

اگه لازمه من الان گریه کنم باید گریه کنم ، حالا الان نمیشه ، یکی هست ، زود میرم یه جایی که میشه گریه می کنم ، میخوام داد بزنم ، اینجا نمیشه ، میرم به اولین جایی که تونستم میرسم و داد میزنم.

 

 

یکی از راههای زندگی در لحظه اینه که ما به احساساتمون امکان بروز و ظهور بدیم ، اگر این کار رو نکنیم باعث میشه احساستمون جمع بشه روی هم و تلنبار بشه و ما رو به مرز انفجار برسونه.

از حسی که داری فرار نکن.

 

 

بعضی وقتا ما با همسر یا خانوادمون می جنگیم نه به خاطر موضوعی که واقعا داریم روش بحث می کنیم ، مثلا میخوایم بریم مهمونی ، من میگم نریم اون میگه بریم ، الکی جر و بحث می کنیم ، اصلا موضوع اینکه خونه ی مامان من بریم یا مامان تو نیست ، موضع اینکه این هفته رفتیم یا نرفتیم نیست .

 

 

موضوع اینه که الان این حس که بخوام برم مهمونی رو ندارم ، حس ها رو ابراز کنیم ، وگرنه میریم مهمونی ، اونجا عصبانی هستیم ، تند نگاه می کنیم ، غر میزنیم ، فردا همون مهمونی میشه دردسر تازه.

چرا به مامانم تند نگاه کردی ؟ چرا اصلا حرف نمیزدی ؟

 

 

تمام این بحث ها به خاطر اینه که ما در لحظه نبودیم ، من دوست داشتم اون لحظه بشینم تو خونه ولی احساسم رو بروز ندادم.

بسیاری از بحث هایی که ما با هم داریم به خاطر اینه که ما احساسی که داریم رو مخفی می کنیم یک عامل دیگر رو می کنیم بهانه و سر اون جر و بحث می کنیم و در لحظه حضور نداریم.

 

 

لطفا از حس تون فرار نکنید.

اگر ابراز بشه ، خالی میشید و رها میشید و اگر ابراز نشه بار سنگینیه که روی دوشتون سنگینی می کنه.

خب ...

در ادامه ی جلسه می خوایم روشی رو به شما یاد بدیم به نام "مدیتیشن" برای اینکه تمرکز و حضور در لحظه تون رو بالا ببرید.

 

 

دوستان عزیز !

هر آنچه که از مدیتیشن و تی ام و ... می دونید بذارید کنار.

این تکنیک ها تکنیک های وارداتی هستش و وقتی وارد میشه باید بومی سازی بشه ، اون چیزایی که شما می دونید مربوط به بودایی هاست ، خیلی جدی نگیرید ، اینها اساتیدشون هم با خودشون درگیرن.

 

 

همه رو بذارید کنار ، و به این روش مدیتیت توجه کنید.

مراحل مدیتیشن :

 

1-    عوامل مزاحم رو به حداقل برسونید : نور اتاق زیاده کمش کنید ، انگشتر تو دستتون اذیت می کنه بازش کنید ، لباستون تنگه ، یه لباس گشاد و ترجیحا سفید یا رنگ روش بپوشید ، عینک رو دربیار ، حمام نرفتی ، برو حمام اول ، موبایل رو خاموش کن ، تلفن رو از پریز بکش و ... عوامل حواس پرتی رو حداقلش کن.

2-    فقط 4 زانو روی زمین بنشینید : ما تو ریلکسیشن گفتیم دراز کش هم می تونید انجام بدید ، ولی تو مدیتیشن فقط به صورت 4 زانو نشسته این کار رو انجام بدید ، روی یه پتویی چیزی هم بشینید که پاتون خواب نره.

3-    مدت زمان مدیتیشن : مدت زمانی که باید مدیتیت کنید بین 5 تا 20 دقیقه هستش ، نه بیشتر نه کمتر.

4-    بهترین زمان مدیتیشن قبل از طلوع آفتاب و قبل از غروب آفتاب هستش : بررسی ها نشون میده بیشترین تراکم انرژی کائنات و هستی تو این زمان ها هستش ، نه اینکه تو مواقع دیگه نشه این کار رو کرد ، این دو زمان خیلی بهتره.

5-    شروع کنید به نفس عمیق کشیدن : به هیچ موضوعی فکر نکنید ، فکرها میان سراغتون قطعا ولی شما به هیچ کدومشون قلاب نندازید ، بذارید بالا سرتون بچرخن همینجوری ، خب نفس رو که می کشید تمرکز کنید روی دو چیز.

 

الف) صدای نفس کشیدنتون رو بشنوید.

ب) تمرکز تنفس رو روی گلو قرار بدید. یعنی تمرکز کنید روی خروج هوا از گلوتون.

ج) نفس رو از بینی بکشید و از دهان بیرون بدید.

 

راحت نفس عمیق بکشید ، میگن نمی دونم 3 شماره بده داخل 2 شماره بده بیرون اینا همه بازیه ، راحت نفس عمیق بکش و تمرکز کن.

از 5 دقیقه شروع کنید کم کم برید بالا تا بیست دقیقه.

 

 

تو این چند دقیقه شما روی کاری که دوست دارید یعنی تنفس تمرکز کردید ، به سادگی با این تمرین تو 2 – 3 هفته ، آنچنان تو کارهاتون به تمرکز می رسید که باورتون نمیشه ، به شرطی که تو این دو یا سه هفته استمرار داشته باشید ، خیلی هم کار سختی نیست.

 

 

چند تا نکته :

اگر سردرد گرفتید یکی از کارهایی که گفتیم رو انجام ندید ، مثلا نمیخواد روی صدای نفس تمرکز کنید.

اگر خوابتون برد نوش جونتون ، از خواب که پاشدید ، یه آب به صورتتون بزنید و دوباره شروع کنید.

در جلسه ی بعد میگیم چطوری با حضور در لحظه ، مسائل زندگی تون رو به راحتی حل کنید.

 

جلسه چهلم

در دو  جلسه ی گذشته پیرامون حضور در لحظه صحبت کردیم ، در این جلسه ، ضمن توضیح بیشتر در خصوص حضور در لحظه ، و تکمیل بحث حضور در لحظه ، آخرین کلید طلایی موفقیت یعنی "توکل" رو هم برای شما خواهیم گفت.

 

 

دوستان عزیز اگر لحظه رو درک کنید و در لحظه باشید ، اصلا کارهاتون به طور معجزه آسایی حل خواهد شد.

برای حضور در لحظه کارهای دیگری هم باید کرد.

 

یه وقتایی هست که به شدت دنبال راه حل یک مسئله می گردید.

یه وقتایی هست که خیلی سرتون شلوغه خیلی کار دارید و زمانتون بسیار کمه و در اون زمان کم هم به نتیجه نمی رسید.

 

 

در اون لحظه چکار باید بکنیم ؟ فقط با حضور در لحظه.

 

دقیقا همون زمانی که رئیس اداره میاد و ازت میخواد تا  دو ساعت دیگه کاری رو انجام بدی ، تو هم عصبی میشی و بهم میریزی و میگی تو این زمان کم چطور کار رو انجام بدم ، دقیقا در همون زمان کار رو رها کن ، برو رو صندلی لم بده چشماتو ببند ، راحت 10 دقیقه استراحت کن و به هیچ چیز فکر نکن ، بعد چشماتو باز کن  میبینی که اون کار در کمتر از 2 ساعت انجام میشه و راه حل های جدید خودشون رو به تو نشون میدن.

من اینو شخصا امتحان کردم و جواب گرفتم ، اصلا زمان کش میاد ، خودت رو 10 دقیقه از استرس رها کن ، به ساعت هم نگاه نکن ، راه حل هایی عالی به ذهنت میاد.

 

دوستان عزیز !

من و شما باید یاد بگیریم  در آن واحد یک کار رو بیشتر انجام ندیم.

 

دیدین این روزا غذاهای خانوما چقد بی مزه شده ؟ چرا ؟ غذا داره میپزه به اجاره خونه فکر می کنه ، به اخلاق بد شوهرش فکر می کنه ، به نمره ی درس بچه اش فکر می کنه ، با تلفن بی سیم صحبت می کنه ، سریال هم داره می بینه ! همه کار می کنه.

 

اصلا توجهی به این غذا نمیشه ، ولی اگر تو عاشقانه به اون غذا توجه کنی ، با سیب زمینی و پیاز حرف بزنی ، قربون صدقه ی نخود لوبیا و برنج بری ، داشتیم تو کلاسها ، یه خانومی همین رو امتحان کرد و گفت غذاش عالی شده ، دوست من در آن واحد یک کار انجام بده.

برایان تریسی ، آدم معروفیه در میان کسانی که با علم مدیریت در ارتباطن ، یه آزمایشی اومد انجام داد ، این منشی ها رو دیدین ، گوشی تلفن بین گوشش و شونه شه ، با یه دستش مینویسه ، یه دست دیگه اش هم رو صفحه کلید کامپیوتره ، چشمش هم تو مانیتوره .

 

تریسی اومد به اینا گفت شما در آن واحد فقط و فقط یک کار انجام بدید ، گفتن آخه نمیشه ، عقب می مونیم از کارها !

گفت حالا شما امتحان کنید...

 

نتیجه امتحان عالی بود ، نتیجه این شد کسانی که کارها رو یک به یک انجام میدن 5 برابر بیشتر از کسانی که میخوان همه ی کارها رو با هم انجام بدن ، بازدهی دارن در یک روز.

یکی از چیزهایی که به من و شما کمک می کنه در حضور در لحظه اینه که در آن واحد یک کار بیشتر انجام ندیم.

 

ممکنه شرایطی وجود داشته باشه که شما الزام داشته باشید 3 کار رو با هم انجام بدید ، به شرطی که فقط یکی از اون کارها کارهایی باشد که توسط ضمیر خودآگاه انجام میشه و کارهای دیگه کارهایی باشه که توسط ضمیر ناخودآگاه انجام میشه بر حسب عادت ، مثلا : شما سالها سبزی خورد کردید ، دیگه عادت کردید ، خب می تونی خرد کردن سبزی رو انجام بدی و همزمان کار دیگری رو هم انجام بدی.

البته اگر مجبور شدی.

 

برای حضور در لحظه ، یکی دیگه از توصیه ها اینه ، لطفا در هر شرایطی از تمام حواس پنجگانه تون استفاده کنید برای انجام اون کاری که دارید.

مثلا میخوای غذا بخوری ، تلوزیون خاموش ، به غذا نگاه کن ، گوش شما باید صدای قاشق و چنگال بشنوه صدای ملچ مولوچ بچه تون رو که داره غذا میخوره رو بشنوه ، بوی غذا رو حس کنید ، مدتهاست ما بوی غذا رو حس نکردیم ، هی ذهنمون درگیر چیزای دیگه است.

 

 

حس لامسه ، خیلی چیزها هست میشه لمسشون کرد ، نون سبزی ، همه چیز رو لمس کن ، نه اونجوری که 3 ساعت طول بکشه ، 4 ثانیه لمس کن ، حواس پنجگانه ت رو درگیر کن.

 

یه حس موند ، حس چشایی ، یه کم از غذا رو بذار مزمزه کن ، تمرکز کن رو غذا ، روی طعمی که داره.

 

یه جایی ما قرار شد غذا رو با آگاهی در لحظه بخوریم ، همه ی دوستان حاضر در کلاس فردا صبحش صبحانه هاشون رو آوردن که با آگاهی در لحظه بخورن ، من وسط این کار رفتم یه سر بیرون ، برگشتم چشمتون روز بد نبینه !

کره ، پنیر ، خامه رو مالیده بود به لپش یکی ، یه نفر دیگه همینجوری آب پرتقال رو میریخت رو دستش !

گفتم ببخشید چی شد ؟ گفتن داریم با حس لامسه درک می کنیم غذا رو ! شما از این کارا نکنید ها !

خودتون رو غرق در غذا بکنید ، اونقدر لذت داره ، زخم معده هم نمیگیری دیگه. چاق هم نمیشی.

میخوای راه بری ، آروم ، پاهات زمین رو لمس و نوازش کنه ، زمینی که ما نوازشش می کنیم ، پاسخ نوازش ما رو خواهد داد ، به ما انرژی میده قطعا.

 

آروم راه برو ، گل های تو مسیر رو ببین ، صداهای جدیدی رو بشنو حواست رو درگیر کن در راه رفتن.

مسافرت میری گردش میری ، با تمام حواس همه چیز رو درک کن.

 

پات رو توی آب بذار ، اجازه بده آب نوازشت کنه. یه کم از اون آب رو بچش.

عجله نکن ، از طبقه سوم میخواد بره سمت پارکینگ ، بدو بدو میاد پایین ، صبر کن ، آروم باش ، با آرامش برو پایین.

 

 

خب بریم سراغ بحث قشنگ توکل...

 

ما کی وکیل می گیریم ؟

وقتی یه پرونده ی حاد داریم ، کارمون گیره ، ممکنه بریم زندان.

من 60 روزه که یه مسئله ی بزرگی داریم ، از خواب و خوراک افتادم ، همش نگرانم ، همش استرس دارم ، یه دوستی میگه چرا وکیل نمیگیری ؟ میگم ای بابا کار ما از این حرفا گذشته!

 

میگه من یه وکیل خوب می شناسم ، میریم پیش وکیل ،یه نگاهی به پرونده می کنه میگه نگران نباش ، من حلش می کنم ، در کمدش رو هم باز می کنه ، 200 تا پرونده اونجاست ، میگه نگاه کن اینا همشون مشکلشون از مشکل تو حادتر بوده ، من حلش کردم. خیالت راحت ، پرونده رو بسپر به خودم.

 

قبول دارید اون شب راحت می خوابم ؟ قبول داری اون شب غذا می خورم ؟

خب من چرا 60 روز قبل این کار رو نکردم ، چرا خودم رو همش اذیت کردم ؟ چرا انقدر استرس داشتم ؟

 

دوستان عزیز !

من و شما ، وکیل نمی گیریم ، باید به آرامش برسیم ولی نمی رسیم ، ولی وکیلی که بشه بهش اعتماد کرد.

منظور من وکیلیه که بتونیم بهش تکیه کنیم .

این وکیل کسی جز خدا نیست دوستان من.

وکیلای الان هر پرونده ای رو قبول نمی کنن ، تازه کلی هم پول می گیرن ، خدا در قرآن می فرماید :

شما همه باید به من تکیه کنید ، وکیلتون منم ، همه مون ، مفت و مجانی ، بدون هزینه و دردسر ، پولم نمیخواد.

 

خدا 9 بار در قرآن فرموده : من رو وکیل خودتون بکنید.

 

3 بار هم فرموده : من بهترین وکیل هستم ، عجب وکیلی هستم ، جانانه .

 

پرونده مون رو به هر کسی میدیم جز خدا ، به همه اعتماد داریم جز خدا.

به خودش قسم من امتحانش کردم ، چنان جانانه جواب میده که کیف کنیم.

ما از یه طرف پرونده رو میدیم دست خدا ، بعد پس میگیرم ، دوباره میدیم ، دوباره میگیم نکنه نشه !

با خدا هم بازی می کنیم.

 

دوست دارید اون وکیله تکیه گاه خوبی هم باشه ؟ دوست دارید دوستتون هم باشه ؟ دوست دارید مهربون هم باشه ؟ مونس شما هم باشه ؟

دیگه چی میخواید ؟

 

دعای جوشن کبیر از طرف خدا به حضرت پیامبر نازل شده ، مضامینی داره عالی ...

یا معین من لا معین له : ای کمک کننده به کسی که هیچ کمک کننده ای نداره.

یا عماد من لا عماد له : ای تکیه گاه کسی که هیچ تکیه گاهی ندارد.

یا حبیب من لا حبیب له : ای رفیق کسی که هیچ رفیقی ندارد.

یا انیس من لا انیس له : ای مونس کسی که هیچ مونسی ندارد.

یا شفیق من لا شفیق له : ای مهربان برای کسی که هیچ کس به او مهربانی نمی کند.

خود خدا داره میگه اینا ویژگی های منه.

وقتی هیچ کس بهت مهربونی نکرد ، هیچ کس بهت توجه نکرد ، وقتی به هیچ کس نتونستی تکیه کنی ، خدا رو وکیل خودت قرار بده.


جلسه چهل و یکم

در جلسه گذشته کلیاتی در مورد توکل را گفتیم.

امروز میخوایم داستانی واقعی و شیرین در مورد توکل رو براتون بگیم:

 

در زمان ناصرالدین شاه آقایی بود به نام نظرعلی طالقانی. طلبه بسیار فقیری که در مدرسه مروی تهران بود. او آنقدر فقیر بود که شبها دور حجره های طلبه های دیگر در بین آشغال ها دنبال چیزی برای خوردن میگشت. یک روز به ذهنش میرسد که نامه ای برای خدا بنویسد.

 

"الان نامه ایشون در موزه گلستان نگهداری میشه تحت عنوان "نامه ای به خدا"

 

شرح مختصری از نامه نظرعلی طالقانی:

 

بسم الله الرحمن الرحیم.... خدمت جناب خدا سلام. اینجانب بنده شما هستم... شما در قران فرموده اید: " و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها" ...(هیچ موجود زنده ای روی زمین نیست الا اینکه روزی او به عهده من است).

 

من هم جنبده ای هستم از جنبنده های شما روی زمین. شما در جای دیگر فرموده اید: "ان الله لا یخلف المیعاد"....(مسلما خدا خلف وعده نمیکند).

 

پس روزی اینجانب دست شماست و شما هم خلف وعده نمیکنی. پس من روزی خود را میخواهم.

 

اینجانب چیزهای زیر را از شما میخواهم:

 

۱.همسری زیبا و متدین

 

۲.خانه ای وسیع

 

۳.خادم

 

۴.یک کالسکه با سورتچی

 

۵.یک باغ

 

۶.مقداری پول برای تجارت

 

نظرعلی طالقانی- مدرسه مروی- حجره 16

 

او نامه خود را (در روز پنجشنبه) مینویسد و به سراغ مسجد شاه می رود و نامه اش را در سوراخی در دیوار پنهان میکند.  فردای آن روز یعنی جمعه ؛ زمانی که ناصرالدین شاه و درباریان برای شکار میروند , وقتی به جلوی مسجد شاه میرسند طوفان شدیدی شروع به وزیدن میکند و نامه نظرعلی طالقانی از شکاف دیوار بیرون میآید و روی پای ناصرالدین شاه می افتد. ناصرالدین شاه هنگامی که نامه را میخواند خنده ای مکیند و دستور میدهد که پیکی به مدرسه مروی رفته و نظرعلی را نزد او بیاورند. ناصرالدین شاه به وزرای خود میگوید : "حال که ما مفتخر شدیم نامه ای را که ایشان به خدا نوشته دریافت کنیم پس برماست که خواسته هایش را برآورده کنیم. من نامه را میخوانم و هرکدام از شما یکی را به عهده بگیرید"....

 

1. همسری زیبا و متدین...

 

یکی از وزرا میگوید: دختری زیبا و متدین دارم. او را به عقدش در می آورم.

 

2. ....

 

3. ....

 

4. ....

 

5. ....

 

6. ....

 

هر کدام از وزرا یکی را به عهده گرفته و به نظر علی طالقانی میدهد.

 

و به همین صورت خداوند متعال نامه ی آقای نظر علی طالقانی را بی پاسخ نگذاشته و خواسته هایش را برآورده میسازد.

 

 

 

دوستان عزیز !

هر چیزی وقت مخصوص به خودش رو داره و وقت مخصوص صحبت با خدا ، از ظهر پنج شنبه تا ظهر جمعه هستش .

 

 

دوستان ! ما وقتی میگیم توکل معناش این نیست که از وسیله استفاده نمی کنیم و کل کار رو می سپریم به خدا و خودمون هیچ کاری نمی کنیم ، بلکه ما هم کار خودمون رو می کنیم ، از وسیله هم استفاده می کنیم ، ولی نهایتا امیدمون به خداست ، و خدا رو موثر می دونیم نه وسیله رو.

 

 

دارو رو بخور ، ولی دلگرم به دارو نباش ، دلگرم به خدایی باش که هوالشافی است.

دنبال روزی برو ولی دلگرم به کارت نباش ، دلگرم به خدایی باش که هوالرزاق است.

استفاده از وسیله بکن ولی دلگرم به وسیله نباش ، به خدا دلگرم باش.

 

 

خب یه موقعی اصلا وسیله ای وجود نداره ، منم میخوام به یه خواسته ای برسم ، اینجا چی ؟

اینجا هم دلگرم به خدایی باش که "وسیله ساز" است.

 

 

کوهنوردی در سرمای زمستان و برف تصمیم به صعود کوهی گرفت ؛ شروع کرد به بالا رفتن از کوه . شب شد تصمیم گرفت مسافتی رو ادامه بده و بعد توقف کنه همینجوری که داشت از کوه بالا می رفت پاش لیز خورد و پرتاب شد همینجور که داشت توی زمین و هوا سقوط می کرد ، فریاد زد خداااا ... طنابش گیر کرد و بین زمین و هوا معلق موند .

خدا گفت چیه ؟ - گفت نجاتم بده! خدا گفت مطمئنی من می تونم نجاتت بدم ؟ - گفت مطمئنم اگه اطمینان نداشتم تو رو صدا نمی زدم . خدا گفت شک نداری ؟! کوهنورد گفت "شک ندارم!" خدا گفت : پس طناب رو قطع کن و به من تکیه کن !

 

 

کوهنورد یه کم فکر کرد با خودش گفت این طنابه که محکم گرفتم اگه اینو ببرم خدا کوش؟! به هوا تکیه کنم ؟! نه مثل اینکه سر کاریه!. به جای اینکه به حرف خدا گوش کنه ، خودشو لوله کرد و محکم چسبید به طناب .

دو سه روز بعد ، بومی هایی که از اون محل عبور میکردند ، جنازه یخ زده ای رو دیدند که به طنابی مچاله شده بود "در حالی که نیم متر با زمین فاصله نداشت.

 

 

توکل در گام دوم یعنی به خدایی فکر کن که وسیله سازه ، هواتو داره ، مطمئن باش ، نگو ای بابا این خدا کجاست؟

دوست من !

ما به هر چی دلگرم باشیم ، کائنات همون رو نصیب ما می کنه.

 

 

دختر خانوم دلش به قیافش گرمه ، جلو آیینه وایمیسته ، وای چی ساخته ! فتبارک الله احسن الخالقین ، برم یه اسفند واسه خودم دود کنم تا چشم نخوردم !

آقا پسر دلش به هیکلش گرمه ، جلو آیینه هی فیگور می گیره.

 

و کائنات تو رو به همون واگذار می کنه ، به خاطر شکل و قیافت همسرت میشه ، نه به خاطر انسانیت و شرافت تو.

و متاسفانه اون قیافه و هیکل مدت کوتاهی میمونه و بعدش عادی میشه.

 

به هر چی دلگرم باشی ما رو به همون می سپرن.

خدا در قرآن می فرماید : به من توکل کنید.

 

و چقدر خوب است که در مسیر توکل به خدا توسل داشته باشیم.

 

بچه کلاس سوم دبستانه ، دیکته ش رو گرفته 8 ، یه خواهر هم داره سوگلی بابا.

 

میاد به خواهرش میگه ببین من تک شدم ، گفتن فردا باباهاتون بیان ، تو به بابا میگی ؟

بابا میاد خونه ، دختره میپره بغل بابا ، بابا بوست کنم ، نازم می کنی ؟ کتت رو بده آویزون کنم.

 

بابا یه چیزی بگم نه نمیگی ؟

-    چی بابا ؟

-    نه بگو که نه نمیگی ...

-    خب باشه نه نمیگم.

-    بابا داداش دیکته اش رو شده 8 فردا باید بری مدرسه شون.

باباهه میتونه قبول نکنه ؟ نه !

 

اینجا پسر از جایگاه خواهرش نزد بابا استفاده کرد ، خواهر سوگلی بابا بود ، به این میگن توسل.

یعنی کسی که قرب و منزلتی دارد رو واسطه قرار میدیم ، برای رسیدن به مقصد اصلی مون.

چقدر خوبه توسل هم داشته باشیم.

 

مشخص است که پیامبران ، علی – علیه السلام - ، امام حسین – علیه السلام و ... سوگلی های خدا هستن.

من کجا امام حسن کجا ؟

 

ولی اشتباه نکنید ها ، نرید مشهد بگید امام رضا من اینا رو میخوام بهم بده !

هم امام رضا از این کار شاکی میشه هم خدا ، چون امام خودش رو وسیله قرار میده.

 

به امام رضا بگید ، امام رضا شما که قرب و منزلتی نزد خدا داری ، به خدا بگو این کارها رو برای من بکنه.

به معصومین توسل کنید به خدا توکل.

 

رسول خدا فرمودند : هر کس می خواهد توکل کند باید محب اهل بیت شود.

 

بیایم خدامون رو دوست داشته باشیم ، خدا می فرماید : بنده ی من قسم به حقی که تو بر من داری ، من تو را دوست دارم ، پس تو را به حقی که من بر تو دارم مرا دوست داشته باش.

خدا ما رو دوست داره ، کسی که فکر می کنه خدا با ما قهره و ... اصلا خدا رو نشناخته.

خدا می فرماید : اگر کسانی که گناه می کنند می دونستند چقدر مشتاق بازگشت اونها هستم ، از شدت شوق و خوشحالی قالب تهی می کردن!

 

دوستان عزیز!

 

چرا فکر می کنیم خدا یه خدای ترسناک وحشتناکه که همه رو میخواد بندازه جهنم؟

یه روز یه بنده ای که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه خدا رو خواب دید...

مشغول صحبت با خدا بود که یک دفعه یاد یه سوال قدیمی توی ذهنش افتاد...

 

از خدا پرسید:

 

خدایا هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم و پشتمو نگاه میکنم

 

دوتا ردپا میبینم...بهم بگو این رد پاها چیه!!؟

 

خدا گفت:

 

بنده ی عزیزم یکیش مال خودته و یکیش ماله منه که دارم پابه پا، باهات میام

 

بنده گفت:

 

آهـــــــــان خداجون....

 

بعد کمی فکر کرد و دوباره گفت:

 

ولی تو سختیا که نگاه میکنم، یه ردپا میبینم

 

یعنی با همه ی مهربونی هات منو تنها میذاری ؟ ؟ ؟

 

خدا گفت: نه بنده ی عزیزم، تو باز هم اشتباه کردی......

 

تو لحظه هایی که تو فقط یه ردّ پا می بینی، اون ردپای منه

 

که دارم کولت میکنم که بتونی سختیها رو تحمل کنی.......

 

 

از قرآن براتون بگم : یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک...

 

برگردید و خدا رو ببینید ، من باهاتم ، همه جا کنارتم ، تویی که زدی خودتو به یه راه دیگه ، من باهاتم ، پشت سرتم.

 

بیاین آغوش خدا رو تجربه کنیم ، بچه تا مشکلی واسش پیش میاد ، میپره بغل مامانش.

 

همین بچه میره بیرون با مامانش ، اذیت می کنه میگه پفک میخوام ، پاشو می کوبه زمین ، حالا بستنی ، بستنی میخواد ، بستنی رو میخوره ، اسمارتیز...

 

خب این بچه هی غر میزنه ، آخرش خسته میشه میگه مامان بغلم کن ، مامانه خسته شده بغلش نمی کنه.

 

بچه ای که بنای او ناسازگاری است ، آغوش مادر برای اون باز نیست.

 

بچه ای که بناش لجبازی و اذیت کردن و بهونه گرفتنه آغوش مادر سخت براش باز میشه.

 

بنای ما اگر ناسازگاری باشه ، آغوش خدا برای ما باز نیست.

 

میگی نماز بخون میگه برای چی بخونم ، برای چی خدا گفته ، شاید خدا بخواد زور بگه .

 

دوست من تو که بنا بر ناسازگاری گذاشتی خب به جایی نمیرسی.

 

جالبه قرص رو می خوریم از دکتر می گیریم بدون اینکه فلسفه اش رو بدونیم ، ولی نوبت به خدا که میرسه ، نه باید فلسفه اش رو بدونم وگرنه نمی خونم !

 

دکتر بهت میگه قرص رو 8 ساعت یکبار بخور ، میخوری صداتم در نمیاد ، تا حالا شده به دکتر بگی عمرا ، تا فلسفه اش رو نگی نمی خورم ، اصلا 24 ساعت یکبار می خورم تا چشت درآد !

 

ولی به خدا که می رسیم همه فیلسوفیم.


جلسه چهل دوم


دوستان بیایم خدامون رو دوست داشته باشیم ، خدا می فرماید :

"ای بنده من ! سوگند به حقی که تو بر من داری ، من تو را دوست دارم ، پس تو را به حقی که من بر تو دارم ، مرا دوست داشته باش."

 

 

خداوند مشتاق ماست ، کسی که فکر می کنه خدا با ما قهره و ما رو فراموش کرده ، اصلا خدا رو نشناخته .

خدا میگه اگه مردم می دونستن من چقدر مشتاق برگشتن اونها به سمت خودم هستم ، از شوق قالب تهی می کردن ، یعنی اگه می دونستیم چقدر خدا دوست داره ما به سمتش بریم ، از خوشحالی سکته می کردیم !

 

خدا انقدر مشتاق ماست ، اونهم با این همه خطا و گناه ؟ بله.

 

دوستان عزیز !

آغوش خدا برای ما بازه همیشه ، چرا فکر می کنیم خدا یه خدای خشنه که همه رو میندازه تو آتش و همش میخواد عذاب کنه و ... این تعریف ها رو از کجا آوردید ؟

 

یه روز یه بنده ای که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه خدا رو خواب دید...

 

مشغول صحبت با خدا بود که یک دفعه یاد یه سوال قدیمی توی ذهنش افتاد...

 

از خدا پرسید:

 

خدایا هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم و پشتمو نگاه میکنم

 

دوتا ردپا میبینم...بهم بگو این رد پاها چیه!!؟

 

خدا گفت:

 

بنده ی عزیزم یکیش مال خودته و یکیش ماله منه که دارم پابه پا، باهات میام

 

بنده گفت:

 

آهـــــــــان خداجون....

 

بعد کمی فکر کرد و دوباره گفت:

 

ولی تو سختیا که نگاه میکنم، یه ردپا میبینم

 

یعنی با همه ی مهربونی هات منو تنها میذاری ؟ ؟ ؟

 

خدا گفت: نه بنده ی عزیزم، تو باز هم اشتباه کردی......

 

تو لحظه هایی که تو فقط یه ردّ پا می بینی، اون ردپای منه

 

که دارم کولت میکنم که بتونی سختیها رو تحمل کنی.......

 

از قرآن براتون بگم : یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک...

 

برگردید و خدا رو ببینید ، من باهاتم ، همه جا کنارتم ، تویی که زدی خودتو به یه راه دیگه ، من باهاتم ، پشت سرتم.

 

بیاین آغوش خدا رو تجربه کنیم ، بچه تا مشکلی واسش پیش میاد ، میپره بغل مامانش.

 

همین بچه میره بیرون با مامانش ، اذیت می کنه میگه پفک میخوام ، پاشو می کوبه زمین ، حالا بستنی ، بستنی میخواد ، بستنی رو میخوره ، اسمارتیز...

 

خب این بچه هی غر میزنه ، آخرش خسته میشه میگه مامان بغلم کن ، مامانه خسته شده بغلش نمی کنه.

 

بچه ای که بنای او ناسازگاری است ، آغوش مادر برای اون باز نیست.

 

بچه ای که بناش لجبازی و اذیت کردن و بهونه گرفتنه آغوش مادر سخت براش باز میشه.

 

بنای ما اگر ناسازگاری باشه ، آغوش خدا برای ما باز نیست.

 

میگی نماز بخون میگه برای چی بخونم ، برای چی خدا گفته ، شاید خدا بخواد زور بگه .

 

دوست من تو که بنا بر ناسازگاری گذاشتی خب به جایی نمیرسی.

 

جالبه قرص رو می خوریم از دکتر می گیریم بدون اینکه فلسفه اش رو بدونیم ، ولی نوبت به خدا که میرسه ، نه باید فلسفه اش رو بدونم وگرنه نمی خونم !

 

دکتر بهت میگه قرص رو 8 ساعت یکبار بخور ، میخوری صداتم در نمیاد ، تا حالا شده به دکتر بگی عمرا ، تا فلسفه اش رو نگی نمی خورم ، اصلا 24 ساعت یکبار می خورم تا چشت درآد !

 

ولی به خدا که می رسیم همه فیلسوفیم.

 

دوستان من ، خدا حکیم است ، و دستورات او هم حکیمانه است.

هیچ چیز بی حکمت آفریده نشده دوستان عزیز ، چه آفریده های مادی و چه معنوی.

 

 

سوسک و جیرجیرک هم بدون علت آفریده نشدن. تحقیقات علمی نشون میده اگر همه ی حشرات رو از زمین حذف کنیم ، بعد از 8 ماه همه ی انسان های روی کره زمین هم می میرن.

حضرت‌ موسی‌ قبلا هم بهتون گفتم پیامبر باحالی بوده ، یه سوال هایی از خدا پرسیده که هیچ پیغمبر دیگه ای جرات پرسیدنش رو نداشته.

 

 

یکبار اتفاقی‌سنگی‌ رو بلند کرد و زیر اون‌ کرمی‌ رو دید. در فلسفه‌ خلقت‌‌ کرم‌ به‌ اندیشه‌ فرو رفت‌. از خدا سوال کرد ،خدایا آخه دیگه اینو واسه چی خلق کردی؟ وحی‌ اومد که‌ ای‌ موسی‌ به‌ عزت‌ و جلالم‌سوگند که‌ تا این‌ لحظه‌ برای‌ سومین‌ باره که‌ این‌ کرم‌ از من‌ می‌پرسه که‌ خدایا موسی‌ رو برای‌ چی خلق‌ کرده‌ای‌؟

آفریده های مادی و معنوی خدا ، هر دو به اندازه و درست و به جا خلق شدند.

نماز آفریده معنوی خداست ، خدا فرمان داده اینجوری بخونیم ، ولی ما نمی دونیم چه سودمندی ای داره و هی توش دخل و تصرف می کنیم ، نمی خونیم ، میگیم حکمتش چیه ؟ سودش چیه ؟

برای بهره بردن از آفریده های خدا ، الزامی ندارد ما خاصیتش رو بدونیم ، مگه آب که می خوریم همه ی خاصیت هاش رو میدونیم ؟ واسه رفع تشنگی می خوریم دیگه.

 

قرص رو می خوریم ، خوب هم میشیم ، بدون اینکه بدونیم چی شد و قرص چه کاری انجام داد.

بعضی وقتا ما شروع می کنیم به گفتن دلایل ذهنی که غلطه ، باطله و ما رو به بیراهه میبره !

میگیم میدونی چرا خدا میگه نماز بخون ؟ چون میخواد ازش تشکر کنیم ، پشت اتوبوسها من زیاد دیدم "نماز تشکر از خداست."

 

خب این غلطه عزیز من ، خب یکی هم درمیاد میگه من یه جور دیگه میخوام از خدا تشکر کنم !

من میخوام به خدا نگاه نگاه کنم ، بگم خدایا چقدر تو باحالی عزیزم ! چقد باحال تشکر کردم.

 

 

من دوست دارم چراغا رو خاموش کنم ، 20 تا شمع روشن کنم مدیتیشن کنم ریلکسیشن کنم ، بگم آروم :

خداااااااااااااااااااا ...

 

 

انقد حس تشکر از خدا بهم دست میده اینجوری !

عزیز من ! نماز تشکر از خدا "هم" هست ، نه اینکه تشکره فقط.

تازه اینم بگم ، چطوره که ما برای عشق های زمینی مون اونجوری که معشوق می پسنده عشق ورزی می کنیم ، یه کاری می کنیم اون کیف کنه ، برای عشق آسمونی اونجوری که خودمون دوست داریم میخوایم عمل کنیم ، خب چرا اینجوری هستیم ما؟

 

از امام رضا – علیه السلام – سوال شد : ما برای چی نماز می خونیم ؟

فرمودن : ما در نماز اقرار می کنیم که رب ما پروردگار است.

این کلمه رب رو باهاش کار دارم بعدا در موردش صحبت می کنیم.

ادامه دادن : ما در نماز به جنگ شرک و بت پرستی می رویم ، در نهایت خضوع و تواضع در پیشگاه پروردگار قیام می کنیم ، به گناهانمان اعتراف می کنیم  تقاضای عفو و بخشش می کنیم، پیشانی بر زمین می گذاریم تا خدا را تعظیم کنیم ، همواره هشیار و متذکر باشیم ، غبار فراموشی بر دلمان ننشیند ، مغرور نشویم ، ما در نماز علاقمندی به افزایش نعمت های خداوند در دنیا و آخرت را می خواهیم ، روح سرکشی و طغیان از ما رخت برمی بندد و همین ما را از فساد و گناه باز می دارد.

 

یا عاشق نباش با رسم عاشقی رو بدون. خدا میخواد اونجوری که اون دوست داره نماز بخونیم.

آقا نماز بخون ، میگه : خب تو که خوندی به کجا رسیدی ؟

خدا گفته دوست من ، در سوره طه : به درستی که من الله هستم ، معبودی جز من نیست ، پس مرا عبادت کن و برای یاد آوری من نماز را بپا دار.

نماز برای همه ی پیامبرانه ، نه فقط پیامبر خاتم.

 

پس نماز در همه ی ادیان هستش و فقط مخصوص مسلمانان نیست.

تک تک پیامبرا خداوند بهشون فرمان داده نماز بخونن ، خب دینشون تحریف شده و سر و تهش رو زدن.

 

خب بریم سراغ نماز :

تک تک چیزهایی که در نماز هست حکمت دارد ، فلسفه دارد و دلچسب است.

چرا وضو بگیریم ؟ چرا رو به قبله ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

چرا وضو بگیرم ؟

 

وقتی وضو می گیریم ، می شوریم و از آلودگی پاک می کنیم صورتی رو که قراره روی خاک بذاریم.

این وضویی که می گیریم ، به ما یادآوری می کند پاک بودن رو ، سرمون رو مسح میکشیم ، یعنی سرم باید سالم باشه ، فکرم باید سالم باشه ، و پاک باشه ، وضو پاکی است ، تو صورت اعضایی است که باید پاک باشن ، چشم ها ، دهن باید پاک باشه ، هم برای ورود غذای حلال و هم حرفهای درست.

 

میدونید ذرات معلقی در هوا هستند که باید از صورت و دستهای ما پاک بشن و الان دانشمندانی از غرب دنیا ، دارن میگن این کاری که مسلمونا می کنن به نام وضو چه کار جالب و مفیدی هستش ؟

وقتی روی پاهات مسح میکشی یعنی پات باید پاک باشه ، دستات رو میشوری یعنی دستات باید پاک باشه ، مبادا کار غیراخلاقی انجام بدی ها !

 

در مورد رو به قبله نماز خوندن هم توضیحاتی بسیار جالبی داریم که جلسه بعد میگیم ، چون باید بحث ملکول های آب رو قبلش گفته باشیم.

خب حالا دستامو میارم بالا تکبیر میگم ، چرا ؟

 

میخوام بگم نه ... چی نه ؟ یعنی من قدرت نمیخوام ، گناه نمی خوام ، شهوت نمیخوام ، نافرمانی نمیخوام ، مال حروم نمیخوام ، با یه حرکت داری کلی حرف میزنی.

همه رو میندازی پشت سرت ، خب حالا چی میخوای ؟ الله اکبر ...

دوستان عزیز ! ما از درون و بیرون محتاجیم ، از دورن احتیاج به اکسیژن داریم ، غذا ، آب ، از بیرون نیاز به سرپناه ، لباس ، درآمد ، شغل...

و فقط خداست که بی نیاز است و این یک قانونه ، که همیشه نیازمند دنبال بی نیاز برود.

هیچی نمیخوام ، مگه من تو قبرم هم بی ام وی و بنز می برم ؟ نه بابا ، یه پارچه می پیچن میندازنم تو قبر !

پس چی میخوام ؟ خدا میخوام ، خدایی رو می خوام که انقدر بزرگه که قابل وصف نیست.

 

خب حالا شروع کردیم به نماز...

 

به امید خدا جلسه بعد بحث های قشنگی در مورد نماز می کنیم.


جلسه چهل سوم

خب در مورد شروع نماز جلسه پیش صحبت کردیم.

بسم الله الرحمن الرحیم...

خب به نام خدا شروع می کنیم ، بخشنده و مهربان ترجمه ی خوبی برای این عبارت نیست ، حالا جلوتر میگیم چرا.

خدایا من حتی فرمان خودت رو هم با خودت شروع می کنم.

 

اول از همه چیکار می کنیم ؟ شکر می کنیم ... الحمدلله رب العالمین ... شد شروع نماز.

خدایا شکر که پیش تو هستم ، الان می تونستم تو مجلس گناه باشم ، هزارتا گناه بکنم ، شکر که پیش تو اومدم ، خدایا ممنون که تو خدای منی ، دیدی وقتی میریم ملاقات یه آدم بزرگ ، چیکار می کنیم ؟

فکر کنید کلی خواسته داریم که از این آدم بزرگ میخوایم درخواست کنیم ... همون اول میریم تو سریع : سلام زن میخوام خونه میخوام ماشین میخوام دانشگاه میخوام قبول شم !!! این کارا رو می کنیم ؟ نه ...

 

مودب وایمیسم یه گوشه ، ممنون که من رو به حضور پذیرفتید ، ممنون که وقت گذاشتید ، چه سعادتی بود نصیب من شد ، واقعا خوشحالم ... تشکر می کنیم ... در مورد خدا هم همینه ، باید تشکر کنیم.

رب العالمین : یعنی همه ی هستی برای اوست ، الرحمن الرحیم ، فرض کنیم معنیش باشه بخشنده و مهربان ، بعدش چی ؟ مالک یوم الدین ، خیلی عالیه ، میگیم خدایا همه ی جهان مال توست ، بعدش میگیم خدایا آخرت هم مال توست ، بین این دوتا میگیم رحمن و رحیم ، یعنی از اولی که میایم به دنیا تا آخرت تو رحمن و رحیمی ، پس دائما خدا داره به ما میگه من یه موجود وحشتناک نیستم ، من خیلی مهربونم ...

 

مادره بچه اش یه حرف دروغی میگه ، مامانه چی میگه ؟ - میدونی هیزم های جهنم از چیه ؟ همین دروغ گو ها !!!

آخه این چه خداییه واسه بچه هامون ساختیم ؟

 

خدا داره مدام میگه من مهربونم بیاین تو آغوشم.

خدا میگه تو هر دو عالم به من نیاز دارید ولی خیالتون راحت باشه ها ، من همراهتونم و رحمن و رحیم هم هستم.

 

بعدش میگیم ایاک نعبد و ایاک نستعین ...

چون خدا میدونه ما فراموش می کنیم ، باید به ما یادآوری کنه ، ما بنده ی پول نیستیم ؟ بنده ی مقام نیستیم ؟

به خدا هستیم ... واسه دوزار شهوت و مقام و پول هرکاری باشه نمی کنیم ؟ به خدا می کنیم !

میگه فقط از من بخواه ، ولی ما در خونه ی همه رو می زنیم ، غیر از خدا !

ایاک نستعین ، فقط از من بخواید.

 

خدا به موسی عرض کرد : موسی هر چی میخوای از من بخواه حتی علف گوسفندات و نمک غذات.

 

امام صادق – علیه السلام – می فرمایند : اگر از خدا چیزی بخوای و از همه مردم قطع امید کنی ، و تنها و تنها امیدت به درگاه خدا باشه ، خدا این حالت رو که در تو ببینه خواسته است رو برآورده می کنه.

خدا میگه بنده ی من ، 20 ساله داری میدوی ، تو هر نماز بهت میگم فقط از من بخواه ، از همه قطع امید کن ، ولی متاسفانه نماز فقط شده لقلقه ی زبان ما ، نماز که تموم میشه زنگ میزنه ، الو سلام پول داری قرض بدی ؟

ای بابا ! نشد که ...

 

 

حدیث قدسی داریم خداوند می فرماید : من از مادر به شما بسیار مهربانترم ، می فرماید من با همه ی شما جوری هستم که انگار فقط همین یه بنده رو دارم ، ولی شماها طوری هستید که انگار همه خدای شما هستن غیر من .

 

فرض کنید من نابینا هستم ، تو سالن کلاس نشستم ، میخوام خارج بشم از این سالن ، خودم که سخته برم ، میگم دوستان اگه میشه کمک کنید برم بیرون ، خب .. دو نفر میان برای کمک ، منم نشستم میگم خب بریم دیگه ! میگن خب بلند شو ... نه من همینجوری نشستم ! نمیشه خب دوستان من ، اول باید بایستی ، بگی آماده ام ، ایستادم ، ولی نابینا هستم ، نمی دونم کجا راهه ، کجا بیراهه ، حالا لطفا کمکم کنید.

 

 

اهدنا الصراط المستقیم ، ایستادی و میگی خدایا ما رو به راه راست هدایت کن ، دوست من ، نمیشه بگی من عشقم می کشه دراز بکشم بگم خدا چقد باحالی ! به جای نماز ! نمیشه خب دوست من .

تک تک فرم های نماز بحث داره ، می ایستی و میگی هدایت کن یعنی عزم من جزمه ، متاسفانه آدم هایی رو می بینم که یه ذره پا به سن گذاشتن ، خودم با چشم خودم می بینم این آدم میره اینور اونور میشینه بلند میشه خیلی راحت ، بعد موقع نماز که میشه یه صندلی میذاره یه میز هم جلوش ، که یعنی من سختمه وایسم موقع نماز ! به خدا که میرسی قدرت نداری ، خب یکی نداره نمی تونه میشینه ، ولی بعضی ها قبراق هستن ولی ...

 

 

صراط الذین انعمت علیهم ، یعنی خدایا من میخوام بشم کسانی که بهشون نعمت دادی ، میخوام بشم سلمان فارسی ، ابوذر ، زینب ، آسیه ... نه اونایی که غضب بهشون کردی نه اونایی که گمراهن.

 

 

سه جای قرآن اشاره شده که گمراهان چه کسانی هستن :

اول به کسانی گفته میشه که خدا رو تکذیب می کنن ، میگن آخرت کشکه ، این حرفا همش دروغه ...

دوم کسانی که بنده من بودن ، کلی هم اعمال دارن مدتی هم عبادت کردن ولی پشیمون شدن ، میگن اشتباه کردیم ، گولمون زدن ، و بر می گردن از خدا .

 

من توفیق داشتم خدا لطف کرد 5 سال جبهه بودم ، با آدمهایی بودم که اصلا نمی تونید تصور کنید ، اگر قلم و کاغذ بردارید و هر چه از خوبی می دونید بنویسید ، شاید چهره تک تکشون به ذهنم بیاد ، من که دیگه بعد از جنگ مثل اون آدمها رو ندیدم.

 

ولی متاسفم برای کسانی که بودن در جنگ ولی الان میگن اشتباه کردیم ، گول خوردیم ، سوره آل عمران به این دسته افراد اشاره می کنه.

 

دسته سوم هم کسانی هستن که از رحمت خدا ناامید شدن.

وقتی میگی نمیخوام گمراه باشم ، یعنی نمی خوام جزو این سه دسته آدمها باشم .

 

دوست من ! اگر بدهکاری به همه ی دنیا ، اگه گناه داری 3 میلیارد ، اگر گیری هزار جا ، اگر از رحمت خدا ناامید شدی و گفتی دیگه درست نمیشه ، جزو ضالین هستی ، همونایی که تو نماز میگی نمیخوام جزو اینها باشم.

 

پس خدا داره به ما حرف زدن یاد میده ، نکنه بیراهه بری نکنه از راه گمراه بشی.

آدمهای چاپلوس رو دیدید ؟

تا میرسن به یه آدم مهمی ، سلام چاکرم نوکرم ، خم میشن هی دلا و راست میشن ...

 

ما چیکار می کنیم در مقابل خدا ؟ رکوع میریم ...

اول نماز من و شما باید خالی می شدیم ، ولی نشدیم ، نماز می خونیم برای بهشت ، برای ترس از جهنم ، بهشت و جهنم هم مخلوق خدا هستن ، ما باید از همه ی مخلوقات خالی بشیم ، فقط و فقط خود خدا.

من یه بطری آب دستمه ، میخوام خالیش کنم چیکار می کنم ؟ خمش می کنم ، دلاش می کنم ، مگه میشه همینجوری بگم خالی شو ؟ خب نمیشه ، خمش می کنم ... خب ما تو نماز قرار بود خالی بشیم ، نشدیم ، خب خم میشیم ...

 

بازم کامل خالی نشدیم ، میریم سجده ، از طرفی وقتی سجده میریم بدنمون تو کوچکترین فرمه ، اونجا به خدا می گیم ما خیلی کوچیکیم و تو خیلی بزرگی ، سبحان ربی الاعلی ، یعنی خیلی بزرگی ، حالا بعضی ها که یجوری سجده میرن انگار شتر دراز کشیده ! اون هیچی ! نه باید خودت رو کوچیک کنی ، بگی خدایا تو بزرگی ، من فسقلی !

من میخوام نمازم رو با عشق بخونم ، یه گل رز میذاریم ، سجده ام بر گل رز ! خیلی با خدا حال می کنیم !

از علی – علیه السلام – پرسیدن چرا دو تا سجده ؟ چرا مهر بذاریم ؟

خاک در هر جای دنیا سمبل رشد و شکوفایی و باروری است ، دانه رو در خاک میکارن ، زمانی که سر بر مهر میگذارید میگیم خدایا من از خاکم ، خیلی کوچیکم هیچی نیستم ، منیت و غرور رو بذار کنار ، ولی همین خاک سمبل رشد و شکوفایی و باروری است ، همون موقع که سرت رو روی مهر میذاری یعنی بدون خدا از تو انتظار چی داره ؟ رشد ...

سرت رو از مهر بلند می کنی ، میگی خدایا همین خاک رو باهاش منو آفریدی ، آوردی تو دنیا ، از همین خاک پست ، انتظار داری رشد کنم ، بالنده بشم ، قد بکشم.

 

خب دوباره سر بر مهر میذاری ، یعنی یه روزی می میرم ، برمی گردم توی این خاک ، یادم باشه مرگ رو فراموش نکنم.

خب مجدد سرم رو از خاک برمی دارم ، یعنی با مرگ همه چیز تموم نشده ها ، تازه یه زندگی دوباره شروع میشه ، دوباره بلند میشم و وقت عقوبت و پاداش و کارما.

چقد قشنگ خدا داره با ما حرف میزنه ...

 

 

خب بین دو سجده گفتن استغفار کنید ، چرا ؟ میگی خدایا از روزی که میام تا میرم همش گناه و خطاست ، خودت منو ببخش.

خیلی قشنگه ...

خب این ادامه ی بحث نماز بود ، یه قسمتهایی موند که به امید خدا در جلسه بعد صحبت خواهیم کرد.


جلسه چهل و چهارم

 

چرا نماز رو عربی بخونیم ؟

دلیل اول : کلام ، کلام محبوب است ، این نماز به زبان عربی همانی است که خدا گفته. خیلی متفاوته اونچه که خدا گفته با اونچه که ما ترجمه می کنیم ، "بسم الله الرحمن الرحیم" کلام خود خداست ، به نام خداوند بخشنده مهربان ، ترجمه ی ماست که خیلی فرق داره با اون چیزی که خدا فرموده.

 

 

میخوایم بهش بگیم ما تو رو دوست داریم ، با همون عباراتی که خودت فرمودی ، چون دوستت داریم.

به عشق های زمینی نگاه کنیم ، اگه مثلا دخترخانم به آقا پسری بگه : ببین هر وقت به من میگی مهربون انقدر خوشحال میشم ، اصلا کلی ذوق می کنم !

این پسره دیگه روزی 3 هزار بار میگه سلام مهربون چطوری مهربون ؟ اس ام اس میزنه مهربون ، همه اش به دختره میگه مهربون ، چرا ؟ چون معشوقش اینجوری می پسنده ، خب این نماز به زبان عربی چیزی است که خدا گفته و خدا می پسنده.

 

 

دلیل دوم : بر اساس نتایج تحقیقات دانشگاه هاروارد - که سه سال هست برترین دانشگاه دنیا شناخته میشه -  متخصصین زبان شناس در این دانشگاه بعد از تحقیقات فراوان گفتند کاملترین زبان دنیا ، زبان عربی است ، بعد از زبان عربی ، زبان فرانسه .

 

یا گفتن کم نقص ترین زبان ، زبان عربی است و بعدش کم نقص ترین زبان فرانسه.

آنقدر عربی پیچ و خم داره و آنقدر زیبایی داره که در هیچ زبانی نیست ، نه به اذعان من مسلمان ، بلکه به اذعان دانشمندان زبان شناس مسیحی در هاروارد.

 

دلیل سوم : اصلا نمیشه نماز رو فارسی خوند ، نمیشه عربی رو به فارسی گفت ، "بسم الله الرحمن الرحیم" خب حالا چی بگیم به جای این ؟ به نام خداوند بخشنده ی مهربان ؟ اصلا از بیخ و بن غلط است .

الله اسم خاصه ، اسم خاص قابل ترجمه کردن نیست ! مثلا اسم یک نفر حسن هستش ، خب ، من میگم خب من نمیخوام اسمشو عربی بگم ، میخوام فارسی بگم ، حسن میشه چی ؟ زیبا. حالا به حسن آقا بگیم زیبا ؟!

 

میشه اصلا ؟ اسم خاص رو نمیشه معنی کرد ، شان او میاد پایین ، شان کلمه "الله" خیلی بالاتر از اینه که بخوایم ترجمه کنیم.

خب کلمه بعدی چیه ؟ "رحمان" ، چی بگیم به جاش ؟ من میگم اصلا محاله بخوایم نماز رو به فارسی بخونیم !

رحمان میشه بخشنده ؟ بخشاینده ؟ رحمتگر ؟ اینا همه غلطه .

رحمان فیض خداست که به صورت مداوم بر همه ی مخلوقات جاری می شود. به همه ، کافر مومن ، موجودات ، گیاهان ، همه ، اینکه ما اینجا هستیم هم نشانه ای از رحمانیت خداست ، خب حالا اینو بخوایم ترجمه کنیم اقلا یک صفحه میشه.

 

 

استاد ابوالفضل بهرامپور قرآنی ترجمه کردن که خیلی خوبه ، ایشون رحمان رو هستی بخش ترجمه کردن ، هر چند کامل نیست ولی از بخشنده بهتره.

حالا بخوایم کل نماز رو اونچه که حقشه ادا کنیم و کامل همون چیزی که خدا گفته ترجمه کنیم میشه اصلا ؟

 

نماز دو ساعت طول می کشه ! نمیشه چنین کاری کرد.

رب العالمین ، رب یعنی پروردگار ؟ بله ولی نه کامل ، رب یعنی مالک ، یعنی مربی ،  یعنی مدبر ، یعنی صاحب اختیار ، مصلح.

بعضی ها میگن خوب باش پاک باش ، اخلاق خوب داشته باش ، حالا نماز هم نخوندی نخوندی ! درسته ؟ نه این غلطه.

خود خدا می فرماید شرط قبولی اعمال شما نمازتون هستش.

 

 

یه مثال بزنم.

افسر راهنمایی و رانندگی منو به علت یه خلافی متوقف می کنه ، آقای محترم گواهینامه !

من میگم ببخشید سرکار من گواهینامه ندارم ولی مدرک مهندسی دارم اینم کارت عضویتم در نظام مهندسی !

افسر میگه : آقای محترم گواهینامه.

ببخشید سرکار راستی من گرین کارت امریکا رو هم دارم ، اینم کارتش !

-    آقای محترم ! گواهینامه رانندگی.

ببخشید من گواهینامه ندارم ولی اینو دارم ، اونو دارم و ...

-    آقای عزیز اینا همه خوبه ، مدرک نظام مهندسی داری ، دفترچه بانکی داری ، شناسنامه داری ، اینا همه خوب ، ولی ما برای اینکه به شما اجازه رانندگی بدیم ، از شما گواهینامه می خواهیم. نمی گیم اون مدارک ارزشی نداره ، شرط عبور شما گواهینامه است ، نداری نمی تونی عبور کنی.

نمیگیم اون کارا ارزشی نداره ، نه ، ولی شرط قبولی همه ی اینها اینه که نماز بخونی.

 

 

خب ، ما که نماز می خونیم ، چرا اثر نداره ؟ چون نمازهامون نماز نیست ، اینها وقتی اثر داره که درست بخونیم.

خیلی از ما گرفتار ریا هستیم ، یه نفر بود همیشه نیم ساعت قبل از اذون تو مسجد بود عبادت می کرد ، مردم می گفتن اوه عجب آدم باخداییه ، یه بار گفت بذار یه شب نماز رو فقط به خاطر خدا بخونم ، خلاصه نصفه شب رفت تو بیابون تاریک ، شروع کرد خیلی عادی به نماز خوندن ، وسط نماز صدای خش خش شنید ، سریع گردنشو تو نماز کج کرد و دوباره شروع کرد فیلم بازی کردن ، حالت گریه به خودش گرفت ، نمازش تموم شد دید یه سگه پشت بوته ها ! گفت بیچاره یه عمر واسه مردم خوندی امشبم واسه سگ بخون !

نکنه خودمون رو گول بزنیم ، نکنه به خاطر دیگران نماز بخونیم ، نکنه درگیر لفظ ها هستیم. چنتا کلمه رو فقط تکرار می کنیم.

 

امام صادق در حالت احتضار فرمودن همه رو جمع کنید ، همه اومدن ، فرمودن : شفاعت من به کسی که نماز رو سبک بشمره نمی رسه !

آخرین چیزی که فرمودن این بود.

 

سوره ماعون : وای بر نمازگزارن ، کسانی که نماز میخوانن در غفلت ! چجوری ؟

نماز رو شروع میکنه همش داره خودشو میخارونه ، وسطش خمیازه می کشه ، وسط نماز تلفن زنگ میزنه بلند میگه الله اکبر یعنی گوشی رو بردارید ! خب این چه نمازیه ؟

نماز میخونه ، اخبار هم میبینه همزمان ! سلام نماز رو میده : آخی زلزله اومده ! بابا تو داشتی نماز می خوندی که !

خب معلومه این نمازها اثری نداره.

میخواین یه نماز عالی بخونید ؟

آره ؟

برید بمیرید !

 

بله ، پیامبر فرمودن بمیرید قبل از آنکه بمیراندتون ! مثل مرده نماز بخونید ، بی صدا ، آروم بی اراده .

 

و اما رسم عاشقی ...

رسم عاشقی تاخیر نیست ، من با نامزدم قرار میذارم ساعت 6 ، نامزدم ساعت 6 میره من ساعت 8 میام میگم سلام عزیزم ، چی میگه ؟ مرده شور عشقتو ببرن ، 2 ساعت الافم کردی !

رسم عاشقی تاخیر نیست ، دارن اذان میگن میگه حالا بعدا میخونیم ، ساعت 12.30 شب میاد ، مهر رو میندازه جلوی پاش ، بیژامه مامان دوز رو تا گردنش میده بالا ، خدایا ما اومدیم ، با خمیازه الله اکبر ...

 

 

بعدم چه رویی داره ، تو قنوت خدایا پول بده همسر خوشگل بده ، ماشین بده! طلبکاری مگه ؟ تازه دیرم اومدی.

وقتی موقع اذان میشه ، باید مثل یه ماهی باشی که دنبال آبه ، سریع بپری سمت نماز و آروم بگیری.

 

 

امام صادق می فرمایند : اگر میخواهید شیعه ما را بشناسید ، ببینید چه وقت نماز می خواند ، اگر موقع اذان بی تاب بود ، شیعه ماست ، اگر نه شیعه ما نیست

این از نماز.

خب حالا میخوام در مورد رنج و سختی صحبت کنیم.

در جلسه بعد به امید خدا در مورد فلسفه ی رنج و سختی صحبت می کنیم.


جلسه چهل و پنجم

دوستان عزیز در جلسه گذشته پیرامون نماز صحبت هامون رو تمام کردیم.

خب در این جلسه قرار شد در مورد فلسفه رنج و سختی صحبت کنیم.

 

 

تا حالا دندون پزشکی رفتید ؟

اول دکتر چند تا سوزن میزنه تو لثه تون ، بعد اون مته رو میگیره ، بعد دندون رو میکشه ، بعضی وقتا از شدت درد دسته های صندلی رو محکم فشار میدیم ، اشک تو چشمامون جمع میشه ، آخرش هم پنبه ها رو می چپونه تو دهنمون !

 

 

خب ، چرا نمیزنین تو گوشش ؟ چرا داد و هوار نمی کنید ؟ این همه درد رو تحمل کردید ، این همه سوزن و آمپول و مته و انبر و ... خب اعتراض کنید بهش ! چرا اعتراض نمی کنیم ؟

تازه میخوایم بیایم بیرون میگیم ، آقای دکتر ببخشید وقت بعدی کی هستش ؟!

 

 

برای اینکه درسته که ظاهر کار درناکه ولی باطن کار خوبه ، باطن کار شفا و سلامت است ، ظاهرش درده.

نمی خوایم خیلی موحد و خداشناس بشیم ، خدا رو به اندازه "دندانپزشک" قبول داشته باشید.

به دکتر اعتراض نمی کنیم چون می دونیم این درد فلسفه داره و منجر به بهبود میشه ، میدونیم یه حکمتی داره ، خب خدا هم حکیم است ، اصلا قبلا هم به دکتر می گفتند حکیم. یعنی کارهای او از روی حکمت است.

 

 

وقتی درد و رنجی رو در زندگی ما فرستاد ، ازش تشکر کنیم ، بگیم نوبت بعدی کی هستش ؟ رنج بعدی ؟

چرا انقدر اعتراض می کنیم ؟ مدرک خدا رو قبول نداریم ؟ خدا رو به اندازه دندانپزشک هم قبول نداریم ، خیلی بده ، خیلی بده واقعا.

 

 

رنج ها و سختی هایی که وارد زندگی ما میشه 6 دلیل داره :

1-    بی عقلی و بی تدبیری

2-    بیدار شدن از خواب غفلت

3-    ترفیع درجه

4-    امتحان الهی

5-    کارما و عقوبت

6-    خیر و مصلحت الهی

 

پس همه رنج ها یکسان نیست.

 

    بی عقلی و بی تدبیری :

از خونه رفتم بیرون ، شیر گاز رو نبستم ، خونه میره روی هوا ، خب من میام خونه رو میبینم ، عیبی نداره امتحان الهی بود ، خدا بلا رو برای بنده های خاصش می فرسته ، خونه مون منفجر شد خودمون هم بترکیم عیبی نداره ، راضی ام به رضای خدا ...

 

پرت و پلاهایی میگیم ! چه ربطی به خدا داره ، بی عقلی توست که شیر گاز رو نبستی و این بلا سرت اومده ، حواست رو جمع می کردی و شیر رو می بستی.

بهش میگن با فلانی ازدواج نکن ، این پسره به 60 تا دختر گفته شما شریک زندگی من هستید ، میگه نه ! این از برگ گل پاک تره ! میره ازدواج می کنه بعد اون 60 تا دختر رو می بینه ، بعد میگه عب نداره امتحان خداست ! نه عزیزم امتحان خدا نیست ، این بی عقلی و بی تدبیری توست.

 

 

    بیدار شدن از خواب غفلت

2 نصفه شب دارم تو جاده رانندگی می کنم ، خوابم می گیره ، ماشین کم کم میره تو حاشیه جاده ، حاشیه مثل آسفالت نیست ، خاکیه ، پر از دست اندازه ، ماشین میره اونجا ، ماشین هی تکون میخوره ، من یهو بیدار میشم ، من چرا اینجا اومدم ، سریع ترمز می کنم ، متوقف میشم ، از ماشین پیاده میشم ، یه آبی به صورتم میزنم ، چند قدمی راه میرم و دوباره پشت فرمون میرم و راه رو ادامه میدم.

خوابم برد ، داشتم میرفتم تو دره ، افتادم تو خاکی تکونم دادن ، بیدار شدم متوقف شدم ، هشیار کردم خودم رو و برگشتم سر راه اصلی.

بعضی سختی ها برای همینه ، اگر تکانهای کنار جاده نبود ، جای من تو دره بود ، پس این رنج  و سختی لطف خداست.

یه سری از رنج ها و سختی ها برای بیدار شدن و هشیار شدن ماست.

 

    ترفیع درجه :

من تو جاده دارم رانندگی می کنم ، مسیر مستقیم ، اصلا منحرف نشدم ، ولی سرعتم کمه ، 40 کیلومتر دارم میرم ، یه تعمیرگاه می بینم ، یه 2-3 ساعتی اونجا معطل میشم ، وقتم گرفته میشه ، بچه ها کلی غر میزنن حالا یه سفر اومدیم بریم ها ، کلی پول میدم برای تعمیر ... همه ی این سختی ها درست ، ولی وقتی ماشین درست شد دیگه با سرعت 40 تا نمیرم ، با سرعت خوب و مناسب که به موقع منو به مقصدم برسونه میرم. گاهی وقتا سختی ها و رنج ها برای اینه ، تو مسیر هستیم ولی سرعتمون کمه.

میدونید جنس ذغال سنگ از چیه ؟ میدونید جنس الماس از چیه ؟ هر دو از کربن.

میدونید الماس رو در دنیا از کجا استخراج می کنن ؟ اصل ما معدنی به نام معدن الماس نداریم ، الماس از معدن ذغال سنگ استخراج میشه ، معدن رو میشکافن میرن جلو ، همینجوری میرن میرن میرن ، بالاخره اون آخرا میرسن به الماس ، خب اونجا محیط کربن بوده ، چطور شده یه مقداریش شده الماس یه مقداری شده ذغال سنگ ؟ ارزش الماس کجا و ارزش ذغال سنگ کجا؟

کربنی که اون جا بوده بیشترین فشار رو تحمل کرده و به خاطر فشارهایی که از همه جهت متحمل شده ، ذراتش متراکم شده و شده الماس.

فشار ، وجود بی ارزش ما رو ارزشمند میکنه.

 

 

    امتحانات الهی

تو مدرسه چرا امتحان می گیرن ؟

-    معلم بدونه وضع دانش آموزها به چه صورته ، کی ضعیفه کی قوی.

-    خود دانش آموزها بدونن در چه وضعیتی هستن و آمادگی شون رو محک بزنن.

-    سطح علمی دانش آموزان بره بالا. اینه که در مدارس امتحان پشت امتحان میگیرن ، با هر امتحان ما ورزیده تر میشیم ، نقاط ضعف و قوتمون رو بهتر میشناسیم ، خطاها و اشتباهاتمون کمتر میشه.

خب امتحانای خدا مورد اول منتفی است ، چون خدا وضع همه ی ما رو میدانه ، ولی مورد دوم و سوم هست ، خدا امتحان میگیره که ما رشد کنیم ، خودمون بدونیم کجا هستیم ، اگر خدا امتحان نمی گرفت روز قیامت هم میگفت خب شما برید بهشت شما هم جهنم ، هیشکی نمیرفت جهنم ، می گفتن خدایا تو امتحان نگرفتی بهمون دادی 2 ! امتحان می گرفتی همه مون میشدیم 20 !

ولی خدا امتحان میگیره پیاپی ، تا ما ورزیده تر بشیم.

 

 

دو تا نکته :

در مدارس دنیا اول درس میدهند بعد امتحان می گیرند.

در مدرسه ی خدا اول امتحان گرفته میشه ، تا بعد ما درس و پیام اون امتحان رو بگیریم.

مدرسه رو نمیسازن تا امتحان بگیرن ، مدرسه رو میسازن تا عالم تربیت کنن ، مدرسه رو میسازن تا دانشمند تربیت کنن. ولی برای تربیت اینها امتحان های پیاپی لازمه.

پس ما به این دنیا نیومدیم که امتحان بدیم ، بلکه اومدیم که شکوفا بشیم.

 

    کارما یا عقوبت :

در مورد کارما قبلا توضیح دادیم ، خیلی از رنج ها و سختی ها عقوبت کارهای زشت ماست ، من دارم با دوستم صحبت می کنم ، دستم روی شعله ی گازه ، گاز هم روشن ، ما بگیم عقوبتی در کار نباشد ، یعنی شعله گاز سوزندگی نداشته باشه ، خب ، بعد از یک ساعت من نگاه می کنم به جای دستم یه چماق سیاهه ! گاهی وقت ها رنج ها و سختی ها عقوبت رفتارهای غلط ماست ، وقتی دستمون روی شعله گذاشتیم و بلافاصله سوخت این ما رو متنبه می کنه که حواسمون باشه ، تا دستمون ذغال نشه!

 

    خیر و مصلحت الهی

مسابقات کشتی در راهه ، خب چجوری وزن بندی می کنن ، یه حدی تعیین میشه ، مثلا 58 کیلو ، 63 کیلو و ...

مقررات میگه اگر شما از وزن تعیین شده بالاتر بودید اجازه دارید با کسی کشتی بگیرید که بالای شماست ، مثلا من 59 کیلو هستم ، باید تو 63 کیلو مسابقه بدم ، مقررات کاری نداره اینجا یک کیلو تا 58 فاصله است اونجا 4 کیلو تا 63 ! میگن شما اگه میخوای بری تو 58 باید کم کنی.

ما میریم اردو ، ما رو وزن کشی می کنن ، وزن من چنده ؟ 59 ، خب 1 کیلو اضافه است.

موقع ناهار میشه ، به همه جوجه کباب و بره کباب و ماست و .. میدن ، به من دو تا هویج و یه سیب زمینی !

ای مربی ظالم ، مگه کوری ؟ همه بره کباب ، من هویج ؟

 

 

آیا مربی ظالم است ؟ نه ! اتفاقا خیلی مربی باحالیه ، چون میدونه من یک کیلو اضافه دارم ، میگه من حواسم بهت هست تازه با همون هویج بیشتر از همه هم می دوونمت ، بیشتر هم عرقتو در میارم ، چون می دونم تو توان مقابله با اون 63 کیلویی رو نداری.

 

 

20 ساله مستاجرم ، هر کاری می کنم نمی تونم صاحب خونه بشم ، هر کاری می کنم نمیشه درآمدم رو زیاد کنم ، همش هشتم گرو نهمه ! چرا ؟ می تونه این باشه ، خدا می دونه من طاقت 200 میلیون پول رو ندارم.

دو تا پا داره باهاش میره دنبال ناموس مردم ، حالا 200 میلیون بگیره یه زانتیا میندازه زیر پاش ، باهاش میره دنبال ناموس مردم.

 

 

رنج و سختی به خاطر اینه که من طاقت اون چیز بالاتر رو ندارم. من جنبه رئیس شدن ندارم ، جنبه پول زیاد ندارم ، جنبه ترفیع درجه ندارم ، اگر برم بالا خراب می کنم.

پس اول باید طاقتمون رو ببریم بالا ، بعد به اون چیزی که می خوایم می رسیم.

خب حالا یه سوال اساسی ، از کجا بدونیم سختی که به ما میرسه ، عقوبته ؟ امتحانه ؟

خیلی ساده ...

اگر از رفتار غلط گذشته ات پشیمونی اگه از ته دلت میخوای همه چیز رو جبران کنی ، بدون که سختی هایی که بهت میرسه عقوبت نیست.

اگر هنوزم رفتارهای بد رو ادامه میدی ، مطمئن باش رنج ها و سختی ها کارما و عقوبت است.

 

سوال ، آیا راهی هست که رفیق خدا بشویم ؟ بله حتما ، چجوری ؟

فرض کنید صدا و سیما به من میگه آقای فرهنگ ، فردا ما میخوایم کل زندگیت رو به صورت زنده برای مردم پخش کنیم .

 

از صبح تا شب ، همه ی مردم ایران می بینند.

من فردا صبح آدم ماهی میشم نه ؟ گل میشم ، خوردنی میشم اصلا ! صبح زود از خواب پامیشم ، کی نون میخره ؟ من !

حالا تو کل عمرم نون نخریدم ها ! عیبی نداره امروز مردم ایران ببینن من نون خریدم ! ببینن چقدر من گلم !

میرم تو صف نون ، نیم ساعته ایستادم یه نفر یه دفعه میاد جلو آقا ببخشید من قبلا جا گرفته بودم ، خب تلوزیون داره منو نشون میده  چی میگم ؟ عیبی نداره برادر عزیز ، اصلا شما برو تو ماشین لالا کن ، من خودم واست نون میگیرم میارم !

 

 

میام خونه ، کی سفره میندازه ؟ من. کی جمع می کنه ؟ من .

بذارید امروز مردم منو ببینن ، حالا فردا یه پدری ازتون درمیارم ، هم نون خریدم هم سفره پهن و جمع کردم !

میرم سرکار ، مثلا فروشندم ، یکی میاد مغازه ، آقا این لیوان چنده ؟ حالا من تا دیروز 300 تومن می فروختم ، میگم 200 تومنه ! اااا ... 200 ؟  همه ی ایران میفروشن 300 آخه ، میگم : ای آقا وجدان ندارن ، آدم باید لقمه حلال بخوره !

 

 

بذار امروز مردم ببینن ، فردا می فروشم 400 تومن !

شب دارم میرم خونه ، قبلا برای بعضی ها یه بوقهایی می زدم ! حالا امروز همه ی مردم دارن می بینن ، استغفرالله ... خدایا هدایتشون کن ! چقدر ناپاکن ... خدااااااااااااا !!! انقدر باحال میشم اون یک روز رو.

چرا ؟ چون دوربین داره منو میگیره ، دوربین خدا همیشه داره ما رو میگیره.

چجوری میشه با خدا رفیق شد ؟ همیشه دوربین خدا رو بالای سرمون ببینیم ، اون وقت با خدا رفیق میشیم.

 

 

من رفتم عروسی ، نون خامه ای خوردم لب و لوچه ام خامه ای شده ، یقه کتم هم برگشته اونوری ، دکمه ی پیرهنم هم باز شده ، دوربین هم داره میاد سمتم ، یه دفعه دوستم که بغل دستم نشسته ، تکونم میده و آروم میگه : فرهنگ ! فرهنگ ! دوربین ...

 

 

من سریع به خودم میام ، لب و لوچه ام رو پاک می کنم و یقه ام رو صاف می کنم و مودب میشینم میگم ، مبارک باشه خوشبخت بشید...

چقدر خوبه دوستانی داشته باشیم که وقتی حواسمون پرته ما رو متوجه دوربین خدا بکنن.

 

حالا بعضی ها که جالبه وقتی اونها رو متوجه دوربین خدا می کنی میگن : ولم کن بابا بذار حالمو بکنم ! اونا دیگه خیلی باحالن !

 

خوب همراهان گرامی جلسه آخر از سخنرانی های  دکتر شاهین فرهنگ به پایام رسید امیدوارم که از مطالب استفاده لازم روبرده باشین.ایشالا در فرصت های بعدی به امید خدا جلسات دیگری از سمینارهای دکتر فرهنگ رو برای شما عزیزان قرار خواهم داد.پیروز باشید


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
پخش زنده حرم